رامتین مرتضوی

موقعیت: تهران- سفره شام- من، پدر، مادر و برادر کوچکم. کمی اُملت و کمی نان- پدر، نان و پنیر می‌خورد و سریالی در حال پخش شدن است و صدای جنگنده... . برادرم تا صدا را می‌شنود سریعا خود را به پنجره می‌رساند. مادر: «بیا کنار، خطرناکه!» رو به من و پدر می‌کند: «به نظرتون آخرش چی می‌شه؟ کِی تموم می‌شه بالاخره؟» کسی حرفی نمی‌زند. سریال ادامه دارد.
موقعیت: کافه- جشن تولد- من و چند نفر از دوستانم. چای و کیک. میز کناری در حال بلندبلند خواندن اخبار: «دوباره دارن می‌زنن». فضا عوض می‌شود. امیر: «بچه‌ها فکر می‌کنین آخرش چی می‌شه؟» - «چیزی نمی‌شه. همیشه همین‌طوره. چند روز سروصدا، بعد همه‌چیز آروم می‌شه؛ گفتن می‌خوان مذاکره کنن.» - «مطمئنی؟» - «نه!» - جشن ادامه پیدا می‌کند.
موقعیت: فضای مجازی- چت در گروه تلگرام - من و چند نفر از دوستان. علیرضا خطاب به محمد: «کتابی که می‌گفتی رو شروع کردی؟» «-نه!» - «چرا؟» - «نمی‌تونم؛ حوصله ندارم.» - «پس حداقل اون فیلمی رو که گفتم ببین. ذهنت عوض می‌شه.» - «تو می‌تونی فیلم و سریال ببینی یا کتاب بخونی؟» - «نه!» - «فکر می‌کنی آخرش چی می‌شه؟» - پیام خوانده می‌شود و از سوی هیچ‌کدام از بچه‌ها پاسخی وجود ندارد.
موقعیت: تحریریه- من و چند نفر از همکاران- ارمغان خطاب به مینا: «برنامه امروزت چیه؟» - «نمی‌دونم راستش.» - «قرار نبود بری کتاب‌فروشی؟» - «حس و حالش نیست.» - «خب پس برو خونه. اخبار نخون. بخواب.» - «خوابم نمی‌بره. تو خودت می‌ری امروز تئاتر؟» - «نه!» - «چرا ؟» - «حس و حالش نیست.»

پنجره نیمه‌باز است. صدای شهر می‌آید. همان شهری که انگار تصمیم گرفته تمام سعی خود را به کار بگیرد و زندگی عادی را تمرین کند؛ نان بخرد، سر کار برود، بخندد، قرار بگذارد، اما هر چند دقیقه یک‌بار، مجبور است به سراغ تلفن همراه خود برود و اخبار را را چک کند.
جنگ، فقط انفجار نیست. گاهی جنگ، آرام‌آرام از حال گذر کرده و مستقیما به آینده سرک می‌کشد؛ از برنامه‌هایی که دیگر ریخته نمی‌شوند. از بلیت‌های تئاتر و گالری که دیگر خریداری نمی‌شوند. از کتاب‌هایی که روی میز می‌مانند و خوانده نمی‌شوند. از فیلم‌ها و سریال‌هایی که تا آخر دیده نمی‌شوند. از جمله‌ها و حرف‌هایی که نیمه‌کاره می‌مانند و از احساساتی که می‌میرند و بیان نمی‌شوند.
اگر کسی از من بپرسد فکر می‌کنی آخرش چه می‌شود، نمی‌دانم چه خواهم گفت.نه چون پاسخی وجود ندارد؛ چون برخی از سؤال‌ها، وقتی بیش از حد تکرار می‌شوند، دیگر پاسخ‌دادنی نیست. شاید همین، بزرگ‌ترین خسارت هر جنگی باشد؛ نه ساختمان‌هایی که فرو می‌ریزند، نه حتی هراس خبرهایی که تیتر می‌شوند، بلکه آدم‌هایی که کم‌کم یاد می‌گیرند برای فردا برنامه نریزند و امید را  قاشق‌قاشق از زندگیشان کم کنند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی